38 هفتگی و هفته آخر
![]()
سلام جوجوی قشنگم امیر مهدی گلم خوبی فدات بشم
عزیزم روزهای انتظار دارن تموم میشن شاید بعدا دلم برای این روزها که تو دلم بودی تنگ بشه اینکه هر روز میشمردم ببینم کی میای پیشم قربونت بشم




تو این هفته که شما 37 هفته بودی و امروز شدی
هفته تموم کلی ماجرا داشتیم اول از همه اینکه من حساب کرده بودم شما عید فطر دنیا میای و مامانم اینها میخواستن برن مشهد و بخاطر من برنامشون رو عوض کردن و بجاش پنج نشبه رفتن که باعث شد چند روز ماه رمضون رو روزشون قضا بشه
تا یادم نرفته قبل از اینکه مامان اینا حرکت کنن یعنی دوشنبه برا دایی رفتیم مراسم بله برون که خیلی ساده برگزار شد و یه صیغه محرمیت بین عروس و دوماد خونده شد که بهمدیگه محرم بشن تا ایشاله بعد از ماه رمضون نامزدی بگیرن
ایشاله خوشبخت بشن و هر چند این بین یه چیزی خیلی منو ناراحت کرد ولی بخاطر دایی به روی خودم نیاوردم و همراشون رفتم به مراسم
عزیزم حالا شما دو تا زن دایی داری و فقط دایی مهدی مجرده که اونم هنوز سنش اینقدری نیست براش آستین بالا بزنیم .gif)
بعد از اون من دکترم رو عوض کردم یه دکتر دیگه انتخاب کردم که ایشون مهران هستن و مهران هم 90 کیلومتر راه تا اینجا فاصله داره البته منم اصالتا مهرانی هستم یعنی شما قراره تو شهر مهران دنیا بیای
برا 5 شنبه صبح ویزیت داشتم برا همینم عصر چهارشنبه میخواستم برم مهران اولش قرار شد من تنهایی برم و شب رو خونه خاله (مامان عسل ) بخوابم و صبح برم پیش خانم دکتر
ولی راستش دوست داشتم بابایی هم همرام بیاد و ازش خواستم پنج نشبه رو سر کار نره و با من بیاد بابایی هم قبول نکرد بعد از اینکه من شروع کردم به قهر کردن برا اینکه دل من رو نشکنه راضی شد و همرام اومد
رسیدیم مهران رفتیم خونه خاله شب رو اونجا موندیم اون شب هم شب قدر بود و من چقدر منتظر شبهای قدر بودم که برم مسجد محلمون و خلاصه دلمو خالی کنم ولی خوب قسمت نشد
خلاصه صبحش منو بابایی رفتیم پیش خانم دکتر بعد از اینکه آزمایشم رو دید دلم رو لرزوند و گفتش که یه ازمایش دیگه بدم اگه دفع پروتئینم بیشتر شده بود اورژانسی سزارین کنم و خوب اون روزها هم تعطیل بود و آزمایشگاه نبود خانم دکتر خودش برامون زحمت کشید و با ازمایشگاه صحبت کرد که این مورد اورژانسیه و باید برا شنبه صبح جواب آزامیش آماده باشه و شنبه هم خوب تعطیل بود خلاصه شنبه شد و دفع پروتئین من کلی پایین اومده بود و خدا رو شکر مسمومیت حاملگی نداشتم
و از من خواست دوشنبه بعد از ظهر برم پیشش که نوبت زایمانم رو تعین کنه منم خوشحال شدم که میتونم برگردم و آخرین شب قدر رو برم مسجد ولی متاسفانه قسمتم نشده بود
و بابایی تنهایی رفته بود مسجد و برامون دعا کرده بود
البته منم خونه بودم تو دلم کلی برا بابایی و شما و دوستان دعا کردم
هر چند دعاهای من همراه عبادت نبود
و دیروز هم با خاله که تنها خاله مجرد شماست ایشاله اونم امسال عروس بشه رفتیم مهران دوباره پیش خانم دکتر و اولش گفتش که چهارنبه منو عمل میکنه ولی به درخواست خودم گفتم منو شنبه عمل کنه و راستش حالا پشیمون شدم نمیدونم فکر کنم همون چهارشنبه یعنی فردا بهتره حالا با شوهری مشورت میکنم ببینم ایشون چی میفرمایند بالاخره اونم باید آمادگی داشته باشه
فدات بشم سرشما و دوستان رو درد آوردم ایشاله این چند روز هم به خوشی تموم بشه و شما بیای بغلم عزیزم




38 هفتگی و هفته آخر 



